|
اون:نمیدونم چته.درست حرف نمیزنی من:فقط زیادی خستهام هم باید درس بخونم هم باید کار کنم یه دوست درست و حسابی هم ندارم اون:باید خدا رو شکر کنی که توانایی کار کردن رو داری ........................................... خیلی کوتاه ، ولی کافی. + نوشته شده در شنبه هفتم دی 1387 15:5 توسط مهسا |
چند وقتی هست که وبلاگم رو درست و حسابی بهروز نکرده ام.شاید به خاطر اینه که یهکم سرم شلوغ شده مدتیه. امروز بهتر دیدم یهکم از خودم بگم.این روزا معمولا صبح که از خونه میزنم بیرون دیگه ۸-۷ شب میام خونه.یه سری کارای مفید هم دارم انجام میدم اخیرا.توی یه مؤسسه تقریبا معتبر زبان،اسم نوشتم واسه تدریس،امتحان کتبیش رو قبول شدم (خود نمونه سؤالات آزمون تافل گذاشتن جلومون!).امروز ظهر زنگ زده بودن خونه به داداشم خبر داده بودن که امروز عصر ساعت ۵ وقت مصاحبه ام هست.داداشم وقتی بهم زنگ زد دانشگاه بودم،ساعت ۲ بود توی محوطهی خوابگاهها روی یه تاب نشسته بودم داشتم کمی استراحت میکردم که پاشم برم سر کلاس فرانسه.حالا دقیقا سر ساعت ۵ کلاس تعلیم رانندگی هم داشتم که دیروز با کلی اصرار موفق شده بودم ساعتش رو تغییر بدم که با کلاس فرانسهام تداخل نداشته باشه!خلاصه دوباره زنگ زدم به مربیم و کلا کلاس رو کنسل کردم.بعد از کلاس فرانسه پاشدم رفتم آموزشگاه واسه مصاحبه،از بین ۱۰ نفر متقاضی ۳ نفر رو انتخاب کرده بودن که دو نفرمون دانشجو ادبیات انگلیسی شیراز بودیم،یکیمون هم فارغ التحصیل مترجمی انگلیسی دانشگاه آزاد کازرون بود.خلاصه اول یه کم تعجب کردم که اون همه ملت لیسانس گرفتهی کلی با کلاس و بعضا با سابقه کار قبول نشدن،ما سه نفر که اولین تجربهی تدریس رسمیمون هست قبول شدیم؟! خلاصه چون آخرین نفر بودم که رسیده بودم، آخرین نفری بودم که مصاحبه شدم.به همه سوالاش جواب دادم.بیشتر ازم شرح حال میخواست و یه سری سؤالات خصوصی، یه چند تا سؤال گرامری هم پرسید که متاسفانه به دوتاش نتونستم جواب بدم.خلاصه قرار شد تا فردا، پس فردا اگه قبول شدم بهم زنگ بزنن.آموزشگاهش نزدیک خونمون هست، پیاده ۷ دقیقه راه هست. کلاس های دانشگاه هم که از امروز شروع شد.۲۱ واحد گرفتم این ترم. خلاصه که روزها عجیب پربار میگذرد.ملالی نیست جز دوری دوستان. پ.ن۱:مصاحبه هم قبول شدم.فردا یعنی ۱ مهر تست تدریس ازم میگیرن.اونم نتیجشو بهتون خبر میدم. پ.ن۲؛ ۱مهر:امروز روز ۲۱ ماه رمضون که همه جا تعطیل بود و به زور میشد یه بقالی هم تو کل شهر پیدا کرد که باز باشه؛این آموزشگاهی که میخوام اونجا تدریس کنم از۱۲:۳۰-۱۰ واسه ما کلاس "روش تدریس" گذاشته بود!بعدش هم من تا ساعت ۲:۴۵ دنبال کتابی بودم که باید تدریس میکردم.خوشبختانه رئیس مؤسسهای که خودم توش زبان یاد گرفتم کتابه رو داشت و بهم خیلی کمک کرد و حسابی بهم یاد داد که چی کار کنم.ساعت ۷ یه امتحان تدریس ازمون گرفتن.یه ربع ساعت باید وایمیسادیم و به طور آزمایشی مطلبی که خودمون انتخاب کرده بودیم رو درس میدادیم.یکی از بچه ها بعد از اینکه وقتش تموم شد رئیس مؤسسه بهش گفت که رد شده.ولی از بقیمون تقریبا تعریف کرد و گفت که اگه قبول بشیم فردا بهمون خبر میدن. پ.ن۳؛ ۲ مهر:قبول شدم.الان یه خانوم معلم حسابیام! + نوشته شده در شنبه سی ام شهریور 1387 20:59 توسط مهسا |
چقدر سخت است وقتی "دوست" را میخواهی و "دوست" دیگر نیست. + نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387 17:55 توسط مهسا |
there are some moments in my life that none of my positive thaughts can help me.the most poisoned thing for me is satying at home more than needed.i just need more variety in my life.the repetition of daily life makes me really tired + نوشته شده در پنجشنبه هفتم شهریور 1387 0:11 توسط مهسا |
I will go my own way and will look forward to my life with my own attitude if you do not like it that's not my problem dear + نوشته شده در چهارشنبه ششم شهریور 1387 12:20 توسط مهسا |
the only reason that I'm here now is to wait for u to tell me some thing but how far is our worlds you will never understand what i mean until it's too late best wishes for u my dear one + نوشته شده در شنبه دوم شهریور 1387 2:41 توسط مهسا |
|