تبليغاتX
کوچه باغ

کوچه باغ

چند وقتی هست که وبلاگم رو درست و حسابی به‌روز نکرده ام.شاید به خاطر اینه که یه‌کم سرم شلوغ شده مدتیه.

امروز بهتر دیدم یه‌کم از خودم بگم.این روزا معمولا صبح که از خونه میزنم بیرون دیگه ۸-۷ شب میام خونه.یه سری کارای مفید هم دارم انجام میدم اخیرا.توی یه مؤسسه تقریبا معتبر زبان،اسم نوشتم واسه تدریس،امتحان کتبیش رو قبول شدم (خود نمونه سؤالات آزمون تافل گذاشتن جلومون!).امروز ظهر زنگ زده بودن خونه به داداشم خبر داده بودن که امروز عصر ساعت ۵ وقت مصاحبه ام هست.داداشم وقتی بهم زنگ زد دانشگاه بودم،ساعت ۲ بود توی محوطه‌ی خوابگاه‌ها روی یه تاب نشسته بودم داشتم کمی استراحت می‌کردم که پاشم برم سر کلاس فرانسه.حالا دقیقا سر ساعت ۵ کلاس تعلیم رانندگی هم داشتم که دیروز با کلی اصرار موفق شده بودم ساعتش رو تغییر بدم که با کلاس فرانسه‌ام تداخل نداشته باشه!خلاصه دوباره زنگ زدم به مربیم و کلا کلاس رو کنسل کردم.بعد از کلاس فرانسه پاشدم رفتم آموزشگاه واسه مصاحبه،از بین ۱۰ نفر متقاضی ۳ نفر رو انتخاب کرده بودن که دو نفرمون دانشجو ادبیات انگلیسی شیراز بودیم،یکیمون هم فارغ التحصیل مترجمی انگلیسی دانشگاه آزاد کازرون بود.خلاصه اول یه کم تعجب کردم که اون همه ملت لیسانس گرفته‌ی کلی با کلاس و بعضا با سابقه کار قبول نشدن،ما سه نفر که اولین تجربه‌ی تدریس رسمیمون هست قبول شدیم؟!

خلاصه چون آخرین نفر بودم که رسیده بودم، آخرین نفری بودم که مصاحبه شدم.به همه سوالاش جواب دادم.بیشتر ازم شرح حال می‌خواست و یه سری سؤالات خصوصی، یه چند تا سؤال گرامری هم پرسید که متاسفانه به دوتاش نتونستم جواب بدم.خلاصه قرار شد تا فردا، پس فردا اگه قبول شدم بهم زنگ بزنن.آموزشگاهش نزدیک خونمون هست، پیاده ۷ دقیقه راه هست.

کلاس های دانشگاه هم که از امروز شروع شد.۲۱ واحد گرفتم این ترم.

خلاصه که روزها عجیب پربار می‌گذرد.ملالی نیست جز دوری دوستان.

پ.ن۱:مصاحبه هم قبول شدم.فردا یعنی ۱ مهر تست تدریس ازم میگیرن.اونم نتیجشو بهتون خبر میدم. 

پ.ن۲؛ ۱مهر:امروز روز ۲۱ ماه رمضون که همه جا تعطیل بود و به زور میشد یه بقالی هم تو کل شهر پیدا کرد که باز باشه؛این آموزشگاهی که می‌خوام اونجا تدریس کنم از۱۲:۳۰-۱۰ واسه ما کلاس "روش تدریس" گذاشته بود!بعدش هم من تا ساعت ۲:۴۵ دنبال کتابی بودم که باید تدریس میکردم.خوشبختانه رئیس مؤسسه‌ای که خودم توش زبان یاد گرفتم کتابه رو داشت و بهم خیلی کمک کرد و حسابی بهم یاد داد که چی کار کنم.ساعت ۷ یه امتحان تدریس ازمون گرفتن.یه ربع ساعت باید وایمیسادیم و به طور آزمایشی مطلبی که خودمون انتخاب کرده بودیم رو درس میدادیم.یکی از بچه ها بعد از اینکه وقتش تموم شد رئیس مؤسسه بهش گفت که رد شده.ولی از بقیمون تقریبا تعریف کرد و گفت که اگه قبول بشیم فردا بهمون خبر میدن.

پ.ن۳؛ ۲ مهر:قبول شدم.الان یه خانوم معلم حسابی‌ام!

                                                                                                                                                        

                                 

+ نوشته شده در شنبه سی ام شهریور 1387 20:59 توسط مهسا |


چقدر سخت است وقتی "دوست" را می‌خواهی و "دوست" دیگر نیست.

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387 17:55 توسط مهسا |


هدف زندگی چیزی نیست جز آنکه مجموعه‌ی زندگی بتواند از انسان موجودی با هویت والا و مفید بیافریند و او را "مرکز ثقل" همه‌ی تحولات و تغییرات و دگرگونی‌ها قرار دهد.پوچی زندگی چیزی نیست جز آنکه مجموعه‌ی زندگی انسان را به موجودی غیر فعال و کنش پذیر و "بی‌خاصیت" مبدل کند و در عبور خود از سرزمین خاکی، حیاتی غریزی چون حیات حیوانات داشته باشد.حاصل زندگی باید این باشد که "من" چیزی بیافرینم و "خود" منشاء حرکتی باشم و آوار ذهن و اندیشه و حرکتم را بر زندگی خراب کنم و نه اینکه خود زیر آوار زندگی قرار گیرم و واکنش هایم را غرایز حیوانی تعیین و تبیین نماید.من باید "کنش" باشم و زندگی در برابر من "واکنش".معکوس آن مرا هیچ و پوچ بار می‌آورد.

                                             مجید روشنگر ـ مهرماه ۱۳۶۸

                                    انقلاب امید ـ اریک فروم ـ مقدمه ی مترجم          

                                    

                                                 مجید روشنگر ـ مانی

+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم شهریور 1387 1:34 توسط مهسا |


هیچ کس چون یک جزیره تنها و منزوی نیست.هر انسان جزیی از یک قاره است، بخشی از پیکره ی اصلی؛ اگر دریا کلوخی را بشوید و ببرد از خاک اروپا کاسته میشود؛ پنداری که از یک دماغه ی مرتفع و یا ملک اربابی دوستان تو چیزی کم شده است.مرگ هر انسان از وجود من می کاهد.زیرا در طرح طبیعت هر چیزی با چیز های دیگر همبسته و متصل است.پس هیچ گاه گوش به زنگ نباش که زنگ ها برای چه کسی به صدا در می آید این زنگ برای تو به صدا در می آید.

                                                                                        جان دون

                                                                                     (۱۳۶۱-۱۵۷۲)

+ نوشته شده در جمعه پانزدهم شهریور 1387 16:49 توسط مهسا |


امروز صبح یعنی همین چند دقیقه پیش یه اتفاق جالب افتاد که کلی منو خندوند.حدودا یک ساعت و نیم دیگه امتحان پایان ترم کلاس فرانسویم هست.منم حدود ساعت ۴:۳۰ بیدار شدم تا جزوم رو یه مرور کنم.

بعد از حدود یک ساعت مرور کردن احساس کردم یه کم گرسنم هست.رفتم توی آشپزخونه که صبحانه بخورم .اول رفتم سراغ فلاسک چای ولی دیدم از چای دیشب یه قطره هم باقی نمونده(بیخودی بد نگاه نکن!بچه که صبح امتحان حوصله چای درست کردن نداره!)خلاصه با وجود اینکه دوست ندارم صبحانم رو با یه چیز سرد شروع کنم.از روی اجبار یه لیوان شربت آب پرتقال درست کردم و رفتم سراغ جعبه کیک که یه دونه هم کیک بردارم و برم تو اتاقم که یهو یه کاغذ کوچیک توجهم رو جلب کرد.یه یادداشت که با احتیاط تمام روی در جعبه گذاشته شده بود به این مضمون:

مهسا بعد از امتحانت سریع بیا خونه داره واسمون مهمون میاد!

بار اول که خوندم  نفهمیدم چی نوشته.هنوز کلمه های فرانسوی جلو چشمم رژه میرفتن.بعد از یکی دوبار که خوندمش فهمیدم که چی نوشته و کی می تونه نوشته باشه؟!(کار کس دیگه ای جز مامانم نمی تونه باشه!)

بعد دوباره یهو متوجه یه نکته ی دیگه شدم که زدم زیر خنده.شانس آوردم که بقیه بیدار نشدن!

یه احساس عجیب بهم دست داد.یه چیزی بین موش بودن یا دزد بودن!

یه کم تو هم فکر کنی به نکته اش پی میبری...منظورم جایی هست که مامان واسه گذاشتن یاد داشتش انتخاب کرده بود.معمولا یاد داشت به این مهمی! رو جایی میذارن که بدونن طرف صد در صد اونجا میره.حالا تو خودتونو بذار جای من...صبح امتحان داشته باشی و موقع خواب هم اعلام عمومی کنی که آی ایها الناس سرو صدا نکنین من می خوام بخوابم یه ۴ ساعت دیگه پاشم درس بخونم...بعد این همه جا توی اتاقت باشه و یه میز تحریر تر و تمیز و یه میز کامپیوتر مرتب هم تو ی اتاقت داشته باشی! اونوقت مامانت به هیچ کدوم از اینا اعتماد نکنه و بره توی آشپزخونه و روی در جعبه شیرینی واست یاد داشت بذاره!

یعنی تنها جایی که مطمئن بوده به احتمال ۹۹ درصد میرم اونجا.حتی اگه خواب بمونم و سراغ درس و کتاب و کامپیوتر هم نرم.

الان شدیدا احساس شباهت میکنم به آقا موشه ی فیلم راتاتوی ( ratatouille )و یا شاید هم آقا دزده ی اون فیلمه که دختره روی قالیشون واسش یاد داشت گذاشت(یه فیلم سینمایی که تو بچگیم دیدم اسمشو یادم نمیاد!)

خلاصه اینکه همیشه مطمئن ترین جا رو واسه یادداشت گذاشتن انتخاب کنین!

 پ.ن:در پی نظرات بعضی از خوانندگان وبلاگ در مورد ماه رمضان و قضیه صبحونه خوردن من می خواستم اضافه کنم که به دلایلی کاملا شخصی روزه نمی گیرم و راستی رئیس پلیس اعلام کرد که روزه خواری جرمه!ولی فکر نمیکنم صبحونه خوردن اونم وقتی همه اهل خونت هم خوابن جرمی محسوب بشه!!!

+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم شهریور 1387 6:47 توسط مهسا |


«تمام رود خانه ها و جویبار ها به دریا میریزند؛زیرا سطح دریا از همه ی آنها پایین تر است.»

                                                                     لائوتزو

 

+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم شهریور 1387 14:52 توسط مهسا |


 

اگر بخندی دنیا با تو می خندد،

و اگرگریه کنی تنها گریه خواهی کرد.

زیرا زمین پیر و اندوهگین باید شادمانی را امانت بگیرد،

در حالی که به قدر کافی درگیر مشکلات خویش است.

آواز بخوان، تپه ها به تو پاسخ خواهند داد.

آه بکش، در هوا محو خواهد شد.

انعکاس ها به صدای شادی محدود میشود،

اما از صدای دغدغه ها پس نشینی می کند.

شادی کن، مردم به سوی تو جذب می شوند

اندوهگین باش،برمی گردند و میروند.

آنان شادی کامل و تمام عیار تو را می طلیند،

اما به غم و اندوه تو نیازی ندارند.

خوشحال باش، دوستان زیادی گرد می آوری.

غمگین باش، همه را از دست خواهی داد.

کسی نیست که جام شراب تو را رد کند.

اما صفرای زندگی را باید تنها نوش جان کنی.

سور بده، سالن هایت مملو از جمعیت می شوند،

امساک کن، جهان بی تفاوت از کنارت خواهد گذشت.

موفق باش و ایثار کن تا در پناه آن زندگی کنی،

هیچ کس نمی تواند در واپسین دم حیات یاری ات کند.

برای اعیان و اشراف که در صف طولانی ایستاده اند به اندازه

کافی در سالن های شادمانی جا هست.

اما ما باید یکی یکی از میان راهروهای باریک درد و رنج

گذر کنیم.

                                                        الاویلرویلکاکس

                                                   Ella Wheeler Wilcox

 پ.ن۱:عنوان این شعر گوشه گیری و انزوا است.در حالی که به اعتقاد من عنوان "دیدگاه یا نگرش" برای آن مناسب تر است.

پ.ن۲:اون نظر بالا از وین دایر هست که توی کتاب "اندیشه های ماندگار" عنوان کرده و روی این شعر یه سری بررسی انجام داده.

پ.ن۳:I know I'll be a successful woman in my life,despite all the problems in my society and my family.I'm sure about it

+ نوشته شده در جمعه هشتم شهریور 1387 10:40 توسط مهسا |


there are some moments in my life that none of my positive thaughts can help me.the most poisoned thing for me is satying at home more than needed.i just need more variety in my life.the repetition of daily life makes me really tired   

+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم شهریور 1387 0:11 توسط مهسا |


I will go my own way and will look forward to my life with my own attitude

if you do not like it that's not my problem dear

the bird

 

+ نوشته شده در چهارشنبه ششم شهریور 1387 12:20 توسط مهسا |


the only reason that I'm here now is to wait for u to tell me some thing

but how far is our worlds

you will never understand what i mean until it's too late

 

best wishes for u my dear one 

+ نوشته شده در شنبه دوم شهریور 1387 2:41 توسط مهسا |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

مهر 1388

دی 1387
آذر 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387


آرشیو موضوعی

شخصی
اندیشه های ماندگار - سخنان بزرگان
طنز
حرف‌هایی که کاش بخونی

نویسندگان

مهسا
مهسا


پیوندها

دیباچه
دلنمک(هوتن زنگنه)
BSurprised Photoblog
خوشه(ندا)
فيلم نگار(احسان رحیم زاده)
رادیو خراب
پنیسیلین 1200000(وبلاگ بچه های پزشکی بندر عباس)
زیر باران...
آواز خوان تاس(سارا جون)
چه خبر؟؟؟؟(اون یکی وبلاگ منصور)
haji TV channel(منصور)
دل گفته های سعید
کلبه ی عشق(رضا)
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin