![]() |
![]() |
|
|
میوه پوسیده موجب پوسیدگی درخت نمی شود.بلکه می افتد.
ژان کریستف/اثر رومن رولان
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 22:32 توسط مهسا |
|
|
اصالت و عظمت واقعی این نیست که بهتر از دیگری باشیدبلکه اصالت به این است که بهتر از گذشته باشید.
قدرت اراده نوشته وین دایر |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 22:22 توسط مهسا |
|
|
till two days ago I enjoyed being alone but now I cant stand whom I saw beside me in my loneliness so I understand why people are afraid of being alone |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 13:26 توسط مهسا |
|
|
چه خوش آن که انسان روحی جسته باشد تا در میان آشوب توفان بتواند در دامن آن بخزد.پناه گاهی نرم و اطمینان بخش که درآن به انتظار آرامش ضربان قلب تپنده ی خویش نفسی برآورد!دیگر تنها نباشد.ناگزیر نباشد که با چشمان پیوسته باز و سوخته از بیدار خوابی همواره مسلح باشد تا سر انجام خستگی اش تسلیم دشمن کند!رفیق عزیزی داشته سراسر هستی خود را به دست وی سپرده باشد-همچنان که او نیز همه ی هستی خود را به دست او سپرده است.سرانجام طعم آسایش بچشد.خود به خواب رود و او بیدار بماند.خود بیدار باشد و او بخوابد.از لذت حمایت از آن کس که مانند کودکی خردسال خود را به او تفویض کرده است برخوردار شود.بزرگترین شادی را در آن بیابد که خود را به اختیار وی گذارد.احساس کند که رازدارش اوست.اختیاردارش اوست.پیر و فرسوده و خسته از کشیدن بار آن همه سال های زندگی بار دیگر جوان و شاداب در پیکر دوست زاده شود. از جهان نو گشته با چشمان او بهره مند گردد.چیزهای زیبای گذران را با حواس او در آغوش کشد.با قلب او از رخشندگی پرشکوه زیستن کام بر گیرد...حتی با او رنج ببرد...آه! حتی رنج اگر دوستان با هم باشند شادی است!
برگرفته از کتاب" ژان کریستف" نوشته ی "رومن رولان"
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 11:49 توسط مهسا |
|
|
"در جستجوی غنای معنوی خویش برآیید.هر آنچه که هستید بزرگتر از هر کس و هر چیز دیگری که در آرزویش هستید می باشد.این صدای خود والاتر شماست که به شما یاد آور می شود که خود را به ارامی بپذیرید و دست از آرزو داشتن بردارید.شما هرگز در پی رسیدن به همه چیز نیستید.شما خود آن همه هستید."
پاراماهنسا |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه چهارم شهریور 1386ساعت 13:3 توسط مهسا |
|
|
من همانطور که هستم وجود دارم و همین کافی است
walt whitman |
|
+ نوشته شده در
جمعه دوم شهریور 1386ساعت 23:32 توسط مهسا |
|
|
اون(#):راستی مهسا یه سوال من(*):بپرس #به نظر تو معادله ی زندگی چی می تونه باشه؟ * یعنی چی؟ # کلا معنای زندگی * به نظر من زندگی چیزی نیست که بشه معناش کرد.یعنی اصلا تو جمله و عبارت معنا نمی شه.باید تجربش کرد.همین. # خب چه چیزایی می تونه باشه که تو رو به هدفت برسونه؟ * منظور سوالتو واضح بگو.دقیق بدونم چی می خوای تا جوابتو بدم. # بگو ببینم برای زندگی کردن چه چیزایی لازمه؟ * اون چیزی که از زندگی بخوای. بستگی به خواسته ی فرد داره. # چی می خوای؟ * به تو چه؟! # پس تعریف زندگیه دیگه.خواسته های یک فرد. * نه .داری سفسطه می کنی.من گفتم زندگی رو نمیشه معنا کرد. # ما معنی نکردیم .تعریف کردیم. * بازم داری سفسطه می کنی. # وایسا ببینم .زندگی چیست؟ * (زندگی رسم خوشایندی است.زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ)شعر از سهراب بود. # یه بزرگی میگه(نان آزادی فرهنگ ایمان و دوست داشتن)تعریفش از زندگی اینه.نظرت چیه؟ * لازمه ی زندگی هستن ولی زندگی به اینا خلاصه نمیشه. # رو این تعریف خیلی کار کردم.با هر کلمش با یه دنیا روبرو شدم-نان-حرف زیاد داره . آزادی-ایمان...همش شاخه شاخه میشه و میره جلو.این یه معادله هست.طی زندگی داری حلش می کنی .نظرت چیه؟ * اینهایی که می گی درست.ولی زندگی دیدن طلوع خورشید از پشت کوه یا برق شادی توی نگاه یه بچه هم هست. # اینو خودت گفتی:هر کسی یه خواسته ای داره. * خب؟ # همه مثل هم نیستن.یکی بالا یکی پایین.یکی سطح فکرش مثل یه دیوار یه متری میمونه یکی دیگه یه کوه بلند.همشون به زندگی به یک دید نگاه نمیکنن. * خب؟ # این جمله ی آخری که گفتی برای ما تو زندگی چه هدفی ایجاد میکنه؟ *ا ین جمله برای تعیین هدف نبود یه جمله ی توضیحی بود. # خواستهاش چیه؟چی رو می خواد از زندگی؟ * خواسته ی من از این جمله این بود که :سعی نکن زندگی رو با کلمات تعریف کنی.سعی کن تجربش کنی با همه ی تلخی و شیرینیش.به قول یه دوستی:زندگی مثل یه خیار سبز می مونه.بعضی وقتا بهتره اون تلخی تهش رو هم چشید اینطوری مزه ی شیرینیش خوشمزه تر میشه. # ولی من دنبال یه چیزی هستم.که تو این زندگی- تو این تجربه - چی کار باید بکنم؟در اصل چه باید کرد؟اگه من اشتباه کنم تاوان اشتباهم رو باید بدم .اونوقت عمرم رفته و وقتم هدر رفته. * در مقابل روزی که بر می آید پرهیزگار باش.به آنچه در یک سال یا ده سال دیگر پیش خواهد آمد فکر نکن.در فکر امروز باش.اصول نظری خود را کنار بگذار .می بینی؟همه ی اصول نظری حتی اصول فضیلت بد است.احمقانه است.زیان بخش است.بر زندگی زور روا مدار .همین امروز را زندگی کن.در مقابل هر روز پرهیزگار باش.دوستش بدار.احترامش را نگه دار.به خصوص پژمرده اش نساز.مانع شکفتن آن نشو.حتی اگر مثل امروز تیره رنگ و غم آلود باشد دوستش بدار.برگرفته از کتاب"ژان کریستف"نوشته ی رومن رولان". # مهسا منم دارم امروز رو میگم.نمی گم فردا.امروزچه باید بکنم.می دونی؟؟؟؟؟؟؟ * مانع شکفتن آن نشو. * می دونی تو می خوای به زندگیت زور وارد کنی ولی نظر من و نظر نویسنده ی این مطلب اینه که :هر روز باید اون کاری رو کرد که حس میکنی درسته.کاری که حس کنی وجدانت راحته.حالا این کار حتما در قبال دیگران نیست در قبال خودتم هست .بعضی وقت ها یه کاری رو که نمی کنی عذاب وجدان داری.احساس می کنی داری خودتو هدر می دی یا هر چیز دیگه ای. بهتره اون کاری رو کرد که الآن احساس خوبی داشته باشی.از همه لحاظ . به قولی: ما موظف به وظیفه ایم نه نتیجه. # حتی اگه بیهوده باشه و بعدا به پوجیش پی ببری؟؟ * بهتره سعی کنی کارهای بیهوده رو بشناسی.ولی اگه داری کاری رو انجام می دی نباید این ترس رو به خودت راه بدی که این کاری که دارم می کنم بیهوده هست.اگه بعدا به پوچیش پی بردی بهتره سعی کنی تکرارش نکنی و به دیگرانی هم که میشناسی بگی ... ببین : زندگی یه چیزه که داره میگذره و تو توی هر لحظه ی زندگیت یا داری می ری بالا یا داری می آی پایین.هیچ وقت ثابت نیستی.بهتره نگاه کنی ببینی جهتت کدوم وری هست؟داری صعود می کنی یا سقوط؟ # اینا همش درست .همون حرف تجربه هست. پس همش دست خودمونه.انتخاب با ماست. ولی باید برای این ها یه زمینه ی قبلی باشه نه؟ * دقیقا. به خاطر همین هم هست که زندگی افراد فرق می کنه.چون که زمینه های قبلیشون و به عبارتی تجربه هاشون فرق میکنه. # ولی تجربه ی بد فرصت می خواد برای جبران. که سخته نه؟ * آره # پس برای زندگیت باید فرمول داشته باشی. * من به فرمول وار و ریاضی وار بودن زندگی عقیده ای ندارم.معتقدم بهتره هدف داشته باشی. # "دوستش بدار.پرهیزگار باش"خب به وسیله ی اینها تو به هدفت می رسی. * آره برای رسیدن به هدف یه سری ابزار لازمه. # خب اون یارو برای رسیدن به هدفش ابزارش رو گذاشته بود:نان آزادی و ... * اون نگفته بود "ابزار" اینه. اون گفته بو "زندگی" اینه. به واژه ها توجه کن! # وقتی واردش میشی میبینی دوست داشتن همون پرهیزگار بودن هست. چیزایی که گفتی درونش بود. درون همین کلمه ها. * مسئله اینه که این دو نفر دارن از دو نقطه نظر کاملا متفاوت زندگی رو بررسی میکنن و نمیشه به زور به هم سنجاقشون کرد. حالا تو هی زور بزن. # # اون یارویی که من میگم جامعه شناسه. * این یارویی هم که من میگم نویسنده و فیلسوف مآبه. ...( در این لحظه «اون» با پرتاب لنگه دمپایی توسط مادر محترم مجبور شد که به جمع شریف مهمان های روز مادر بپیوندد).. * فقط در آخر یه چیزی:اصراری نیست که همه یک تعریف از زندگی داشته باشن -حتی اگه قابل تعریف باشه- # این که حرف اولمون بود.
بعد از مدت ها سلام بلاخاره این کنکور کذایی تموم شد و من تونستم وقت فراغتی پیدا کنم و وبلاگم رو به روز کنم.چند روزی بود که دنبال یه چیزی میگشتم واسه ی نوشتن که امشب به طور اتفاقی توی چت این بحث با یکی از دوستان پیش اومد که من دیدم واقعا ارزش این رو داره که بخوام بگذارمش توی وبلاگم.البته یک قسمت از این بحث رو توی پست های قبلیم خونده بودین (همون قسمت از کتاب ژان کریستف رو میگم)ولی چون قسمتی از حرفها بود لازم دیدم که حذفش نکنم.و یه چیز دیگه هم اینکه چون این بحث یه بحث دوستانه بود و قرار نبود جایی درز پیدا کنه یه چند جایی شوخی هایی هم میبینین که من باز هم لازم ندیدم حذف کنم چون مطلب خیلی خشک و رسمی می شد. شاد و پیروز باشید |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهاردهم تیر 1386ساعت 22:58 توسط مهسا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
سلام
به وبلاگ من خوش اومدین من مهسا متولد 9/4/1368 هستم.دانشجوی زبان و ادبیات انگلیسی دانشگاه شیراز. وبلاگ نویسی رو به پیشنهاد دوست خوبم الهه شروع کردم و الان دیگه این وبلاگ شده جزئی از زندگی روز مره ی من. هدفم از نوشتن وبلاگ گفتن حرفهام ..بیان احساساتم..و کلا" تقسیم کردن چیزهایی که دوستشون دارم با شماست.اگه بار اولی هست که به اینجا میاین حتما یه سر به آرشیو بزنین(پشیمون نمی شین) از شما عزیزان ممنون می شم که با نظراتتون راهنماییم کنین. شاد باشین |
| نوشته های پیشین |
|
خرداد 1387 اردیبهشت 1387 اسفند 1386 شهریور 1386 تیر 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 دی 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 |
|
RSS
|